كارآفرين بزرگ صنعت كامپيوتر
این كارآفرين بزرگ صنعت كامپيوتر كودك يتيمي بود كه عليرغم تمامي بازيگوشيهاي كودكانهاش با ديگر همسن وسالانش تفاوتهاي بسياري داشت. علاقه او به دستكاري لوازم الكتريكي اگر چه عصبانيتهاي شديد اطرافيان را در پي داشت، اما مواقعي نيز پديد ميآمد كه سبب حيرت ديگران گردد.
دوران مدرسه او با اين شور و هيجان نسبت به ابزارآلات برقي سپري شد تا اينكه در سال 1972 از دبيرستان فارغالتحصيل شد و به دانشكده "Reed" در "پورتلند" قدم گذاشت.
علاقه فراوان او به شركت در سمينارهاي الكترونيك در مكانهاي مختلف شهر سبب شد تا در همان ترم اول در كلاسهاي درس حاضر نشود و سرانجام از دانشگاه اخراج گردد.
از آنجا كه در طول تابستان در يكي از كارگاههاي الكترونيكي مشغول به كار شده بود، توانست دوستان خوبي در آنجا به دست آورد كه "استفان وزيناك" از بهترين آنها به شمار ميرفت و بعدها فعاليتهاي بسياري را به همراه او انجام داد.
در سال 1974 پس از ترك تحصيل از دانشگاه "استيو" در يك شركت طراحي بازيهاي كامپيوتري تحت عنوان "آتاري" مشغول به كار شد. پس از گذشت چند ماه، توانست مبالغي پول پسانداز كند و براي يك دوره آموزش روح و روان راهي كشور هند شد، اما در پاييز 1974 مجددا به كاليفرنيا بازگشت و به سراغ دوست قديمياش "وزيناك" رفت. از آنجا كه ديگر از الكترونيك و ساخت و بررسي ابزارآلات الكترونيكي خسته شده بود، توانست دوست صميمياش را قانع كند كه از اين كار دست بردارد و هر دو به كمك هم اقدام به ساخت يك كامپيوتر شخصي نمايند.
پس از مدتي اين دو دوست كوشا و خلاق توانستند در اتاق خواب "استيو" كه از آن به عنوان كارگاه استفاده ميكردند يك دستگاه كامپيوتر كوچك شخصي درست كنند و آن را به مغازهدار محله نشان دادند. مغازهدار كه از ديدن آن بسيار متحير و شگفتزده شده بود، به آنها سفارش ساخت 25 دستگاه از اين نوع را داد. اندكي بعد با مشورت يكي از دوستان تصميم گرفتند، شركتي بنا كنند و كار توليد اين نوع كامپيوتر را آغاز نمايند.
با اين تصميم، هر دو هر چه داشتند فروختند و هزينههاي اوليه تأسيس شركت را فراهم كردند. به ياد روزهاي خوش تابستان و بازيهاي كودكانه در ميان درختان بر آن شدند تا نام شركت تازه تأسيس و محصولاتش را "Apple "، سيب، قرار دهند.
اولين سري كامپيوترهاي كوچك خانگي تحت عنوان "Apple " چنان سر و صدايي در جهان ارتباطات پديد آورد كه نام جابز و وزيناك به سرعت در سراسر دنيا پراكنده شد و اين فروش اوليه مبلغي معادل هفتصد و هفتاد و چهار هزار دلار سود براي اين دو دربرداشت.
با این وجود زندگی جابز مملو از دشواریها و اتفاقات ناخوشایند بود، از ترک تحصیل در دانشگاه گرفته تا اخراج از شرکتی كه خود بنا نهاده بود، او حتی زمانی تختی برای خوابیدن نداشت و شبها را روی زمین اتاق دوستانش در خوابگاه به صبح میرساند.
مردي كه از هيچ دانشگاهي فارغ التحصيل نشد
خلاقترین مرد دنیای تکنولوژی هرگز از دانشگاه فارغ التحصیل نشد، اما بعدها در سخنرانی معروفش در دانشگاه استنفورد به مناسبت جشن فارغ التحصیلی گروهی از دانشجویان با اشاره به داستان زندگیاش درباره ترک تحصیل خود از دانشگاه ميگوید: زندگی و مبارزه من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول کند و زماني كه فهمید زن و شوهري كه سرپرستي من را برعهده گرفتهاند هیچ وقت از دانشگاه فارغالتحصیل نشده و حتي پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارک مربوط به فرزند خواندگی را امضا کند تا اینکه آنها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.
این جوری شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریه آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریهی دانشگاه خرج میکردم. بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایدهی چندانی برایم ندارد، هیچ ایدهای که میخواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوری میخواهد به من کمک کند نداشتم و به جای این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترک تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست میشود.
اولش کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه میکنم میبینم لحظهای که من ترک تحصیل کردم یکی از بهترین تصمیمهای زندگی من بوده است. به جای این که کلاسهایی را بروم که به آنها علاقهای نداشتم شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم میخوابیدم. قوطیهای خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس میدادم که با آنها غذا بخرم.
من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درونیام در راهی افتادم که تبدیل به یک تجربهی گران بها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیمهای خطاطی را تو کشور میداد. تمام پوسترهای دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی میشد و چون از برنامهی عادی من ترک تحصیل کرده بودم، کلاسهای خطاطی را برداشتم.
امیدی نداشتم که کلاسهای خطاطی نقشی در زندگی حرفهای آینده من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاسها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی میکردیم تمام مهارتهای خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آنها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونتهای کامپیوتری هنری و قشنگ بود.اگر من آن کلاسهای خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونتهای هنری الآن را نداشت.
خب میبینید آدم وقتی آینده را نگاه میکند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه میکند متوجه ارتباط این اتفاقها میشود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.
اخراج از شرکتی که خود بنا نهاده بود
جابز در قسمت دیگری از داستان زندگیش به پیروزی ها و شکست های زندگیش اشاره می کند و اینکه چگونه به اتفاق دوست و همکارش شرکت اپل را درگاراژ خانه پدر و مادرش زمانی که فقط بیست سال داشت پایهریزی کرد و در مدت ده سال توانست اپل را تبدیل به یک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهارهزار نفر کارمند دارد کند.
وی با بیان اینکه یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که فقط سی ساله بودم هيئت مدیرهی اپل مرا از شرکت اخراج کرد ادامه می دهد: چگونه یک نفر میتواند از شرکتی که خودش تأسیس میکند اخراج شود؟ خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفری را که فکر میکردیم توانایی خوبی برای ادارهی شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش میرفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورد استراتژی آینده شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هيئت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم. احساس میکردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست دادهام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکنولی نبود ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو.
شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود.
اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود که به یک مریض میدهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقتها زندگی مثل سنگ توی سر شما میکوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاری را انجام میدادم که واقعاً دوستش داشتم.
جابز در پایان با اشاره به بیماری خود و اینکه اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد ادامه می دهد: شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنهها را از میان بر میدارد و راه را برای تازهها باز میکند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.
هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید.
روح او برای همیشه در مؤسسه اپل خواهد بود
فوت اين اسطوره دنیای تکنولوژی طرفداران محصولات اپل را در سراسر جهان اندوهگين كرد و شركت اپل نيز در اعلامیه اعلام كرد كه اپل یک نابغه خلاق و رؤیایی را از دست داده است و دنیا دچار فقدان یک انسان شگفتانگیز شده است.آنهایی از ما که بخت کافی برای شناخت و کار با استیو جابز را داشتند، یک دوست عزیز و مربی مشتاق را از دست دادهاند.استیو از خود شرکتی به جای گذارد که فقط خود او میتوانست، ایجادش کند و روح او برای همیشه در مؤسسه اپل خواهد بود.
درهم بر هم
ارتباطات، روزنامهنگاری، اشتغال، استخدام و...
+ نوشته شده توسط امین در شنبه بیست و سوم مهر 1390 و ساعت
11:33 |

